حس لطیف تنهایی...
زندگی هر وقت که بخواهد خودش تغییر می کند،غالبا هم به غیر منتظره ترین صورت
ای گل تازه که بویی ز جفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ما اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است رفتن و راست ز کوی تو ستاندن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم دیگری جز تو مرا این همه ازار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد بشنو پند و نکن قصد دل آزرده خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش دل من دیگه خطا نکن با غریبه ها وفا نکن زندگیو باختی دل من مردمو شناختی دل من ...........
احساس میکنم یه جور تظاهر کردنه. منم که خوب میدونم اینجور موقع ها چیکار کنم.درست عکس کاری رو میکنم که ازم انتظار دارن.همیشه با لجبازی دلشونو می سوزونم.فک میکنم اینجوری دلم خنک میشه.مسلما دلم خنک نمیشه.اما بهشون میفهمونم که منظورشون چی بود. چرا بعضی وقتا یه چیزی برات خیلی مهم نیس اما از نظر دیگران مهم تلقی میشه؟؟؟ چرا اینقدر یه چیزو بزرگش میکنن که خودت هم باورت میشه اگه فلان اتفاق نیفته مشکلی پیش میاد. .... ای کاش دفتر خاطراتم پیشم بود تا راحت مینوشتم. دیگه تو وبلاگم هم راحت نیستم. ........... تنهاییییییییییییییییی , دوست دارم.به خاطرت با بعضی ها میجنگم.خواهی دید.
همه دم می زنند از شمردن جوجه ها!!! اما تو امشب بشمار تعداد دلهایی که بدست آوردی بشمار تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق وغم ریختی فصل زردی بود تو چقدر سبز بودی؟؟!! و شاید من (دومان) باید بشمارم:تعداد دلهایی که شکستم. ... و شاید این بهتر از بی هنری باشه. چی میخواد پیش بیاد؟ من صبور نیستم.اینو که خوب میدونی.نمیدونی؟؟ نذار باز نا امید شم.باز داره حالم بد میشه. لعنتی با تو ام.نمیفهمی!!!!!!!!!!!! برو بیرون اذیتم نکن تنهام بذار یه سوال بی جواب؟ چرا ازت متنفر نیستم؟چرا متنفر نمیشم؟ آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند. من از ناشکری هایم خسته شدم.من از گناه های مکررم خسته شدم.چرا چیزی نمیگی؟شاید داری سعی میکنی چیزی بهم بفهمونی اما نمی فهمم.نمی دانم شاید. بعضی وقتا که سکوت میکنم فکر میکنی حالم خوب است؟گمون میکنی تنها نیستم؟فکر میکنی بهت احتیاجی ندارم؟نه خدای من! سکوت کرده ام.چون وقتی با صدای بلند صدایت کردم نشنیدی! سکوت کردم چون دیگر نای فریاد نداشنم.سکوت کردم چون ازت مایوس شدم!!! ناامیدم خدایا!!!میفهمی یعنی چی؟ یعنی از تنها کسی هم که داشتی دل ببری.تنهایی یعنی همین! حالا دیگر به خواست خودم نمازم قضا می شود.به خواست خودم نمازم ترک شده است.به تمام وجودم گناه میکنم.بیرحمی میکنم.کفر میگویم.صدایم را روی بزرگترم بلند میکنم....... حالا دیدی یکی دیگر از بنده هایت را از دست دادی.بگو ببینم این وسط کی بازی را باخت؟ من ؟!! یا تو؟ خب برای تو که سخت نیست.فدای سر بقیه بنده هایت.باز یکی دیگر خلق میکنی...... شاید.شاید یه مخلوق دیگر بیافرینی.اما دیگر چون منی را نداری.پس تظاهر نکن که خوشحالی.می دانم که هر لحظه منتظری تا به آغوشت برگردم... فعلا نای حرکت ندارم.چه برسد که به سمت تو بدوم.خودت کاری کن.من دیگر ازت ناامید شدم.منتظر هم نمانی برایم فرقی نمی کند......... دلم شکسته است....توانی برایم نمانده.......باز هم سکوت خواهم کرد... گاهی نمی شود که نمی شود!! گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!!! گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!!! به هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز هرگز مرا به کوه زباله های فولادی بی فایده پرتاب نکن. خدایا امروزا دارم پیش همه بدگویی ات رو میکنم.اما میدونی بازم ته دلم به تو امید دارم.میدونم این رفتارم خوب نیست.اما جز تو کسی و ندارم که جلوش غر بزنم.هوامو داشته باش.نذار از دستت بدم.میدونم خیلی وقتا دستمو گرفتی در حالی که میتونستی راحت مچ منو بگیری.میدونم تو تنها تر از منی.میدونم منتظری من بیام سمتت.اما خدایا دیگه جونی برام نمونده.از زمین و زمان گله دارم.از تو هم گله دارم هم انتظار دارم دلمو برای همیشه آروم کنی.خوب شدن های موقتی که منو آروم نمیکنه.چشم انتظار رحتمی از سمت توام. گفت: فاصله میان یک بدبختی تا بدبختی دیگر ولی واقعا خوشبختی چیه؟ یکی قربانی ندانم کاری و بی مسئولیتی پدر و مادرش میشه و از وقتی که به دنیا میاد تا وقتی که میخواد بمیره باید تقاص اشتباه خانواده اش رو پس بده.قربانی پدری که بی خیال دنبال خوشی خودشه.و یه عمر باید بچه اش بسازه و بسوزه.اولا که هنوز بچه ای درگیر عالم کودکی هستی و نمیدونی چه آینده تیره و تاری در انتظارته.بزرگتر که میشی میفهمی که حتی اگه بخوای نمیتونی کاری واسه خودت بکنی.دنبال یه راه میگردی که با این مسئله ای با تو به دنیا اومده و همیشه باهاته کنار بیای.جوانتر که میشی به خاطر غروری که داری هیچ حرفی پیش هیچکسی نمیزنی.یکم که میگذره میبنی هضم این قضیه برات سخته وهیچ راهی هم برای قبول کردنش پیدا نکردی.اون وقته که احساس شکست میکنی.تو لاک خودت فرو میری و در کنار همه آدما بازم تنهای تنهایی. تا اینکه یکی سر راهت قرار میگیره که بهش اعتماد میکنی.فک میکنی خوب تو رو میفهمه.درکت میکنه.از هر خویشاوندی برات نزدیکتر میشه.حالا که خودت با خواست خودت هر چیزی رو بهش میگی.روز ها از پی هم میگذره.درست مثل قبل.تنها تفاوتش اینه که یکیو داری که بهش بگی چرا دلت گرفته.چرا احساس خفگی شدید تو گلوت می کنی.هی که بیشتر می گذره.دیهو به خودت میای میفهمی که وابسته اش شدی.دلت میخواد یه جمله به زبون بیاری.اونم اینکه بهش بگی دوست دارم.این جمله برات خیلی غریب بود.اما حالا داره میشه ورد زبونت و هر دفعه با غلظت بیشتری نسبت به دفعه قبل میگی دوست دارم.دیگه اصلا به مشکلی که باهاش زاده شده بودی فکر نمیکنی تمام ذهنت درگیر یک چیز میشه.فقط میخوایش.اینکه چه جوری هنوز نمی دونی.اما میدونی که بدجور گرفتارش شدی....یواش یواش داری ازش نا امید میشی اخه اون عکس العملی نشون نمیده.حاضر میشی تن به خواسته هاش بشی تا رضایتش رو جلب کنی.این موضوع موقتا جواب میده و تو رو به چیزی که میخوای نزدیک میکنه...بعد میبینی خواستن اون برات میشه یه مشکل.یه مشکل که هم خودت هم اطرافیانت رو گرفتار میکنه.چون وضع داره بدتر میشه.حاضر میشی از خواسته دلت بگذری.به خیال خودت این مردونگی نیست.عند بی معرفتیه.اما بعد ها میفهمی که تو قربانی اون شده بودی و اون داشت انتقام یکی دیگه رو ازت میگرفت.چه میدونم تمام دنیا..........ناسازگاره با تو. مرا اینگونه باور کن
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟ گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬ الهی! با خاطری خسته دل به تو بسته دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام ندهی حکیمی بخوانی شاکرم برانی صابرم الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز مشت خاکی را چه شاید و با او چه باید؟ دستم گیر یا الرحم الرحمین...
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...
خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !
به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشکهاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره
مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانستهاند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!
ممماااااااااااادددددددررررررر..............
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این هم از یک عمر مستی کردنم
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دلم زهر جدایی را بخور
چوب عمری با وفایی را بخور
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت
خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستو مردنیست
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

چو برگی در میان دستهای باد می رقصم
به دام باد افتادم اگرچه
در آغوش نسیم تا اوج خواهم رفت
میان خاک افتادن نمی خواهم
من آن برگم که از تحقیر پای خلق می ترسم
مرا اینگونه باور کن
چو پروانه به گرد شمع می گردم
تنم بر آتش اندازم
من آتش را بر اندازم
که خود سوزنده چون خورشید
به دور خویش می چرخم
![]()
![]()

یه دوستی٬
که وایسته رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |










